اقبال يغمايى ( گردآورنده )
پيشگفتار 4
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )
مسافرت بخوان . صداى اللّه اكبر ، اللّه اكبر پدرم بلند شد و در حالى كه سورهء الحمد را به صداى بلند تلاوت مىفرمود به من نزديك شد و دهانش را بر گوشم نزديك ساخت و آهسته گفت : پسرم ، برو درس بخوان و سعى كن تا آدم بشوى ؛ و آنگاه باز با صداى بلند دنبالهء سورهء فاتحه را گرفت . از پدرم حكايتهاى شنيدنى بسيار دارم . مرا با صغر سن محرم خود مىدانست و بسيارى از سرگذشتهاى خودش را برايم نقل مىكرد . خوب به خاطر دارم كه درويش پاك و پاكيزهء خوشسيما و خوشآوازى كه در كوچه و بازار پايتخت اشعار در مدح و ستايش آزادى و عدالت و مشروطيت مىخواند آشنا شده بود و به او سپرده بود هرهفته يك روز معين ( گويا روزهاى سهشنبه ) براى صرف نهار به منزل ما در كوچهء امين التجار كردستانى در محلهء سيد ناصر الدين كه امروز به صورت خيابان درآمده و به نام « خيابان خيام » خوانده مىشود ، بيايد . درويش مرتبا مىآمد و با پدرم و من سه نفرى ناهار صرف مىكرديم . روزى از روزها كه باز درويش براى صرف ناهار آمده بود پدرم مرا به گوشهاى كشيد و بطورى كه كس ديگرى نشنود آهسته بيخ گوشم گفت كه ممل جان ( پدرم بجاى محمد على مرا « ممل » مىخواند ) اين درويش هربار از كتابخانهء من يك كتاب برمىدارد و در بغل پنهان مىسازد و با خود مىبرد و من به روى خود نياوردهام ولى امروز ديوان سعدى مرا كه در حاشيهء آن يادداشتهاى بسيار نوشتهام و بدان سخت علاقمندم برداشته است و دلم خيلى مىخواهد كه به يك ترتيبى از او پس بگيرى . براى من طفل خردسال يازده دوازده ساله كار آسانى نبود و فهماندم كه چنين كارى از من ساخته نيست . پدرم كه چاره را منحصر ديد با لحن شوخى به درويش گفت فلانى من مىدانم كه لا بد به رسم يادگار از كتابخانه ( بايد دانست كه اطاق پذيرائى و اطاق خواب و اطاق كتابخانهء پدرم ) و من ( منحصر به همان يك اطاق يكدرى بود ) برداشتهاى ، من اتفاقا به اين كتاب سخت علاقمندم و فرضا كه در صدد فروش آن هم باشى خودم حاضرم به هرقيمتى كه خودت معين كنى آن را از تو بخرم . درويش بغايت خجل و درعينحال متغير گرديد و كتاب را با غيظ و غضب از بغل درآورده به زمين انداخت و برخاسته از منزل ما بيرون رفت و ديگر برنگشت و حتى شنيده شد كه پشت سر آقا سيد جمال بسيار حرفهاى بد مىزده است . پدرم مىگفت تقصير با من است كه فراموش كردم كه شكم گرسنه ايمان ندارد . من مىتوانم قصههاى بسيار از همين دست از كارها و حرفهاى پدرم حكايت كنم ولى آيا بهتر نيست دعا كنيم كه خداوند امثال اين نوع بندگان خود را زياد كند تا از فرداى خودمان و دنيا بيم و هراسى نداشته باشيم و بتوانيم با خاطر آسوده شكر خدا را بجا بياوريم و از نعمت امنوامان و آزادى و رفاه برخوردار باشيم . سيد آدم لاغر و سفيدپوست و كوسه و ضعيف الجثهاى بود با چشمهايى كه از فرط مطالعه و كتاب خواندن از همان جوانى ضعيف شده بود و بدون عينك نمىتوانست چيزى بخواند . آدم دلرحم و رؤفى بود و هيچ بخاطر ندارم كه حتى يك مرتبه نسبت به كلفت اصفهانى پيرمان ننه حسين و يا نوكرمان مشهدى مهدى اصفهانى و يا خانهشاگرد بسيار وفادارمان مرتضى